تبليغاتX
شهتاب
جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 15:34
فکر نمی کنم کسی در دنیا ی امروز از دلیل بخشش بی خبر باشه ما دیگران رو بخاطر رفتار ناملایمشون می بخشیم ؛ خطاهاشونو با هر درصدی می بخشیم تا به خودمون لطف کرده باشیم که فکری رها ، خاطری آسوده داشته باشیم .

 

تجربه هامون نشون داده درصورت عدم بخشش ؛ این ما هستیم که اسیر فرد خطا کار میشه ؛ تمامی فکر و احساس ما صرف بگو مگوهای درونی مون مبنی بر نشون دادن اینکه "حق با ماست "میشه ! و بخشش یعنی خود رهایی!وارستگی ! و البته آزادی ما و این نوید پیروزی ما در عرصه ی یک رقابت ناخواسته است.

هدف این گفتار دلایل و بزرگنمایی بخشش نیست ! بلکه یک هدف خاص و مهم دیگه رو دنبال میکنه .

اینکه هر آدمی به زندگی ما وارد میشه و درب جدیدی از آشنایی بروی ما گشوده میشه کافیه که بپذیریم تعداد بخشش های ما هم گسترده میشه ، هر انسانی با بیش از یک روز آشنایی، امکان بروز رفتاری کوچیک یا بزرگ خلاف تصور و میل باطنی ما رو داره ! پس بخشش بایستی جز لاینفک زندگی ما باشه تا در قدم بعدی زندگی، آرامشمون همراه مون باشه !چه بسا قدم بعدی زندگی یک فرصت خاص و متعال از زندگیمون باشه و البته انسان عاقل همه ی فرصت های زندگی رو به یک چشم عزیز می شمره .اینجاست که یادآوریش لازم رخ می نماید و اینکه تو خودت خیلی بیشتر از دیگران نیازمند بخشش از طرف خودت هستی تا گاهی خودت از شر خودت رها بشی .

حالا می رسیم به نکته ای که این پست بخاطرش عرضه شد ...

و اون نکته اینکه هر فردی رو می بخشی ، آمار رفتارش رو تا آخر آشناییت داشته باش !

یعنی اینکه فردی که تو ، اونو بخشیدی به دلیل لیاقت انسان منشانه ی خودت بوده که مورد عفوت قرار گرفته و حالا با مدتی صلح ،دوستی، مهر و عاطفه ی یقینا از سر احتیاط ! دلیلی وجود نداره که اون فرد تابع گذشتش نباشه ! و دوباره همون توهین سابق رو بهت نکنه !

 

ما با در ذهن داشتن رفتار بد فرد خاطی ، برای بار دیگه مورد بهت قرار نمیگیریم در ثانی در طول مدت بعد از بخشایش بخاطر اون اطرافیانمون رو قربانی نمی کنیم .

جریانی رو در همین زمینه تعریف میکنم تا صحبتها کاملا لمس بشن:

دو فامیل و خانواده سالها از هم دور و در قهر بودن تا اینکه یک فرد مشترک از اقوام فوت کرد ... شرکت در مراسم تعزیه و دیدار ... تصمیم یکی از دو خانواده برای پا جلو گذاشتن ... یک جعبه شیرینی و کوبیدن درب آشتی ... و برقراری رفت و آمد خانوادگی

اختلاف بین زن برادر و خواهر شوهر بوده که اینک با پادر میونی زن برادر برطرف شده...

صله ی رحم و آشتی باعث دردودل ها... و کمک گیری از عمه جانی میشه که قبلا دشمن خانواده به حساب می اومده و الان هرچند لباس خودی ( گوسفند) به تن کرده و دلسوزانه صحبت میکنه اما پشت سر همان گرگ دندون تیزی است که قبلا زهر خودشو زده و ... این قدر در درد و دل کردن پیش میره که فرزندان و شوهر خودش رو کوچیک و جزیی ترین مسایل خانوادشو دست عمه ی محترم می سپارد تا ...

از این نمونه ها زیاده ؛ اصولا وقتی آشتی رخ میده رفتارها از روی احتیاط دوستانه جلوه می کنه نه صرفا احترام ، ... چند بار شده از دوستی که بارها بریدی و دوباره پیوستی ضربه روحی خوردی !!!همون لطمه ای رو هم خوردی که دیرینه بوده ؟!

ما باید اطرافیانمون رو ضمن در خاطر داشتن سابقه ی رفتاری شون ببخشیم تا ارتباط جدید باعث نشه بخاطر تارف و از نو بنیان کردن رابطه ای صمیمی ؛ مال، اعضای خانواده و یا دوستان مشترک مون رو تو این راه قربانی کنیم .

اینجاست که درک میکنیم چقدر مهمه که اینقدر آگاه باشیم که رفتارامون منجر به قهر کدورت و جدایی نشه و مهم ترش باز اینجاست که تمام سعی مون رو بکنیم که آدم بده مانباشیم ، اینکه صحبتی، کلامی ،رفتار ناشایست در آرشیو ذهن دیگران داشته باشیم برای خودمون خیلی گزنده تر از اینکه دیگران در ذهن ما داشته باشن و فقط معطل یک ببخش از طرف ما باشن .

مثال گفته شده یک نمونه خانوادگی بود برای اینکه به اینجا برسیم و بگم ارتباط فامیلی مهمترین ارتباط زندگی انسانهاست . شما وقتی مشکلی مادی و خانوادگی پیدا میکنید باز راحتتر هستین از فامیل کمک بگیرین تا دوست خانوادگی! و بخشایش هم در صورت بروز کدورت الزامی و سریعتر جلوه میکنه اما ! احتیاط شرط عقله در هر بخشایشی ... این احتیاط محدودیت ایجاد نمی کنه فقط عاقلانه و حسابگرانه پارامترهای ارتباطی رو پیش می بره.

لطفا اینو همیشه در خاطر بسپارید که شما اطرافیان رو بخاطر رفتار زشتشون می بخشید نه به این خاطر که دیگه تکرارش نکنند !

پس هوشیارانه ببخشید و سدی در برابر بخشش، این کلید طلایی ،نسازید .

 

اين اثر از:شهتاب شهتاب با مهر از حضورسبز شما سپاسگذار است.  
جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 11:13

یکی از بستگان که به تازگی از شهرستانی کوچک به شهر بزرگمون نقل مکان کرده بود درد و دل میکرد و از خو نگرفتنش به شهر مون می نالید ... چنان با احساس و شاعرانه خونه ی قدیمشو وصف می کرد که انگار اشعه ی آفتاب هم واسه وارد شدن به اتاق خونه ی اونها با رقص کسب اجازه میکرد !

دیدم فایده ای نداره از امکانات رفاهی و مزیتهای شهر بزرگ واسش گفتن ... پس تنها به درد ودل هاش گوش دادم تا مدتها هربار جویای احوالش می شدم می دیدم هنوز در حسرت خونه و کوچه ی دلربای شهرستانیشه !

تا اینکه از آشناهاش کسی ازدواج کرد و برای مراسم دعوتش کرد و این بهانه دستش اومد این همه راه رو به علتی بکوبه و بره خونه و کوچه ی محل زندگی قدیمشو ببینه !

دیگه حاضر نبود برای بار دیگه اون شهر رو ببینه ! می گفت وارد شهر که شدم حس کردم از فضایی وحشی و باز وارد قفسم کردند ! کوچه ی محل زندگیش خیلی خرابتر از آخرین روز وداعش بااون محل جلوه می کرد انگار راه تنفسشو بسته بودن و خونه هزار بار تاریکتر و کوچیکتر از مساحتی بود که سالها درش زندگی کرده بود !!!!!

 

می گفت من دختر خیلی هات ای هستم و تو ازدواج برای لذت های خاص زناشویی مشکلی پیدا نمیکنم و کلش داغ بود از احساسات جنسی و مدام دنبال فیلم های مبتذل بود ...با مردی ازدواج کرد که شهوت بالایی داشت و سازش کوک بود تا اینکه اولین تجربه زمانش رسید !

گفت : انگار سطل آب سرد ریختن رو سرم ! خشک شدم ! یعنی ازدواج و رابطه جنسی اینه !

و تازه می پرسید دوا و درمون داروهای محرک جنسی جواب میده !!!؟

در تب و تاب یک بار دیدن معلم سال سوم راهنمایی اش می سوخت ، حسرت به دل مونده بود شرایطی پیش بیاد روی ماه معلمشو ببوسه ؛ نه یک بار نه دو بار ......

قربون صدقش می رفت و خاطرات مدرسشو از اول تا آخر فقط باهمون معلم تعریف میکرد فقط انگار کلاس برای اون بود و معلمش ... و معلمش مهربانترین فرشته ی دنیا با زیباترین چهره ای بود که تا حالا دیده بود

یک روز تصادفی معلم راهنماییشو تو دبیرستان خودش ملاقات کرد باورش نمیشد که دختر همون معلم از دانش آموزان همون دبیرستان باشه ...

دوید جلو ... نفسش بند اومده بود , با سختی و تنگی نفسش سلامشو رسوند و انتظار داشت چهره ای سرشار از وجد مشابه خودش از معلمش دریافت کنه اما ...

سه بار معرفی هم او را به یاد معلم ننداخت و  تنها شنید که تو مدرسه ی؟؟؟ به چشمم خوردی !

دیگه معلم قشنگتر از مادر نبود براش ؛ چین و چورک صورت معلمو و دست لرزانش چیزی نبود که تو این دو سال دوری برای دیدن سن واقعی معلم خودنمای کنه !!!

واسه بدست آوردن دختر مورد علاقش دو سال تمام از سبزوار می اومد مشهد هر دو هفته یک بار آخر هفته ! آخر مراسم رسمی اشک و گریه اش جاری بود تا دل پدر دختر نرم بشه و دخترشو به این پسر خوش استیل خوش چهره بده !سرانجام بعد از دوسال فقط منت کشیدن و رفت و آمد واسه خواستگاری ، روز باشکوه بله شنیدن بعد از خطبه ی عقد به گوش داماد شیدا رسید و ... سه ماه بعد خود پسر با اصرار تمام دختر رو طلاق داد !

ازش پرسیدن مگه تو نبودی واسه بدست آوردن این دختر جگر همه ی ما رو با گریه هات آتیش زدی چی شد الان بزور داری میاریش واسه طلاق !؟

گفت : اون موقع بدون این می مردم خیلی دوستش داشتم ولی الان ...

تازه ازدواج کرده بودند و یک ماهی از زندگی مشترکشون می گذشت و انس و رابطه شون بیشتر و بهتر می شد ! تا اینکه روزی پسر لب به اعتراف گشود و به همسرش گفت : قبل از ازدواجمون ، علاقه مند به دخترعمویم بودم که الان مدتهاست دارم فکر می کنم من چطور می تونستم به اون فکر کنم در حالیکه من .... اینم و اون کجا !

در آستانه ی انتخاب مهم زندگیش ؛ طرحی از یک عاشق قدیمی در اندیشش رخنه کرده ، همه رو با اون محک میزنه، خواست دلش اینکه عین اونو تو زندگیش داشته باشه و شاید دوباره خود اونو ! گاه خودشو محکوم میکنه گاه اونو ! از خفه شدن زیادی عشق اون و کم لطفی خودش به اون نالونه و به کمتر از اون راضی نیست و همین طور غرق در خوبی های اون ...

آیا متوجه ی قصد این گفتار شدید... اتفاقی که واسه تک تک افراد بالا افتاد اتفاقی با یک ریشه است که می تونه به اقسام و اشکال دیگه در زندگی خود ما رخ بده !

و اون ریشه ! نگاه به آدمها و اشیا و مسایل دنیا از دیدگاه احساساتی و غیر واقعی ماست ! این احساسات ما هستند که دیگران رو از مرز واقعی شون به جنون دوست داشته شدن ما می برند و زمانیکه ما با خود واقعی شون ملاقات می کنیم ! یخ می زنیم ! خشکمون می زنه ! زیرا با ورایی غیر از آنچه انتظارش رو می کشیدیم مواجه شدیم و تنها کاری که انجام می دیم اینکه دست می کشیم ؛ فرار می کنیم و انکار می کنیم یا در راحت ترین صورتی که دست بده فراموش می کنیم چنین طغیانها و بی تابی هایی داشتیم .

تو این جریانات بالا تمامی شخصیتها به نوعی زمان حالشونو از دست دادن یا به حسرت گذشته ناخواسته معطوف شدند یا به رویای واهی آینده سرگرم شدند که در دو حالت ؛ از اکنون جاریشون بهره نبردند و البته آنچه را که عطش ناک می خواستند ملاقات کردند به شکل کاملا برآورده شده اما زمان ملاقات کردن ، زمانی بوده خارج از شکل گیری یک نفره احساسات  و تخیلات فکری آنان . زمانی بوده به ناچار " حال " و مکانی بوده " خارج از دنیای ذهن شان " پس به ناچار ملاقات با خود واقعیت رخ داده !

خانم شهرستانی میگفت : حس کردم شهر میخواد منو بخوره ! و مجاری تنفسیم کار نمیکنه ! الان دارم عاشقانه تو بزرگراههای شهر رانندگی میکنم و از این گستردگی حال می کنم .

 دختر جوان می گفت : احساسات یک مشت هنر پیشه ی ... حرفه ای رو میدم و فکر میکردم اونا واقعا دارن حال می کنن نگو از خودشون شرف خانوادگی داشتن و فقط منو فیلم کردن ...

می گفت : بچه بودم و ای وای دوست ندارم در موردش حرف بزنم ؛ چیزیه که گذشته و ... منم با این همه مشغله و درس یاد خاطرات راهنماییم !؟ حرفا میزنی تو هم !!

پسر عاشق : بزار خیالتو راحت کنم عشق و عاشقی کشکه ! این دختره فقط شناسنامش با دختر مورد علاقه ی بنده یکیه ! خودش که بدون آرایش قابل تحمل نیست...

شوهر ساده !!! غرو لند میکنه میگه درد و دل کردم جنبه شو داشته باش سوال پیچم نکن ... سکوت ... بازهم سکوت ... زیر لب چیزی میگه که نمی فهمم ولی باعصبانیت از جاش جست میزنه میگه من چطور می تونستم این همه سال به اون؟؟؟ نظر داشته باشم ..

خانم جوان با حسرتی از احساس تنهایی به صندلیش تکیه میزنه و به یاد میاره چقدر حق داشته از دست احساسات تندعاشقانش به تنگ بیاد ؛ چه رفتارهای لج دراری ... و چه همه و چه جاهایی که حق با او بوده براستی اگر به گذشته برگرده بازهم از عشقش فرار میکنه و نفسش تنگ میاد از این عاطفی بازی ها ... میگه کاش تنها تجربه ودرسش همراهم بود تا خوبی های قطعی آدمهای این دوره از زندگیم رو دریابم ... و یاد حرف دوستی تلنگر بر شیشه  ی احساس تنهاییش میزنه " اگر به اون فرد باز هم دست بیابی هرگز مثل سابقش نمی شه نه با تو نه با هیچ کس دیگه ، از این جهت خیالت تخت" ...


اين اثر از:شهتاب شهتاب با مهر از حضورسبز شما سپاسگذار است.  
سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 18:52

همه ی ما دور و برمون افرادی رو داریم و زیاد هم سراغ داریم که تا از افکار و راه های مثبت و معنوی باهشون صحبت می کنیم جبهه می گیرن و با برچسب خرافات پوزخندی می زنند و ما رو  با دید "لوح و ساده بودن" رها می کنن !

 

اما ! همین آدمها تا می بینن به درد و گرفتاری افتادی دم از راه هایی می زنن که چشمات از تعجب وا میشه و با حیرت بهشون گوش فرا میدی که اینا چی دارن می گن ! مگه این جملات رو خود من نمی دونم ! مگه اینا هم تو همین راه بودن! مگه اینا همونایی نبودن که اون روز منو در مقابل حرفایی از این دست، خرد کردند !

چه اتفاقی افتاد؟

همه ی ما راه هایی رو که به حق و درست هستند رو با فطرتمون می پذیریم اما انگار بعضیامون باید به الزام بیافتیم تا عادت به درست زندگی کردن کنیم! انگار با منفی بودن راحتتر کنار میام ! باید چاق و بد هیکل بشیم تا بفهمیم کنار ورزش و رژیم غذایی مناسب ، داشتن ذهنی خوش استیل و خوش اندام الزامیه و باید برشکست و بی پول بشیم تا بفهمیم نباید با احساس منفی ترس اجین می شدیم، باید عاشق مهربان زندگی مون رو از دست بدیم تا بفهمیم نباید با شک و تردید به روح زیباش چنگ می زدیم ! با احساس منفیت تو زشت ، فقیر ، بی کس ، بی کار و نهایتا بیچاره ترین آدم روزگار خواهی بود .

منتظر هستی دستی نوازشت کنه و حرفایی رو که خودت بلدی یادت بده؟

این حد بدبختی رو قبول میکنی که با ساز موافق دیگران همراه شی تا روزی که خوردی زمین اونا دستتو بگیرن !

چرا ؟ وقتی تو خودت با افکار مثبت و پاکت می تونی آزاده ، باعزت زندگی کنی که همه حسرت دیدار و ملاقات با تو را داشته باشند از کنار تو نشستن آرامش بگیرن و این تو باشی که در لباس همیشگیت ( تفکرات مثبت و پرانرژی) دستی رو بگیری و روزگار سراسر شاد و آرامی رو داشته باشی چرا خود از خودت چنین امتیازی رو دریغ کنی و منتظر باشی که چی ! همه ی عمر عزیزتو به درد جسمی و حسرت آرزوهات بگذرونی تا آخرش یک جا بغز کنی گریه کنی که یکی از راه برسه بگه این طوری برداشت نکن !

 

یک یادآوری:

علم امروز به کمک اخلاق اومده ، میگه با یک حس منفی چون نفرت رماتیسم،مشکلات کبدی ، قلبی و... واسه ی فرد ایجاد میشه ! و با تفکرات مثبت فرد عمرش طولانی تر میشه !!!

هیچ حس منفی ای بی اثر روی روح و جسمت نیست هر دو رو داغون میکن ! یک آدم داغون شایسته ی دستیابی به آرزوی اولش نیست !

پس بی خود نیست که آرزوهای قشنگ یک آدم مایوس و عادی، برآورده نمیشن و آرزوهای یک آدم خوش شانس و شاد یکایک برآورده میشن !

دلم میخواد تو این گفتار به این درک رسیده باشی که اگه اگه معتقدی افکار مثبت هیچ لطفی در حقت نکردند ، ایمان بیاری افکار منفی ات داغونت کردند و اگر مثبتهای تو بی اثرند ! منفی ها با همون درجه که تو قبولشون داری نابودت می کنند از ریزش موت می ترسی ! تبریک میگم کچلی !

از ربوده شدن مالت واهمه داری شک نکن اگه کیفتو نزن ، هکری حساب بانکیتو بین همه ی جمعیت دنیا برای خالی کردن تا ریال آخر انتخاب میکنه !

می ترسی چاق شی ! تو همین الان هم به نوبه ی خودت چاقی ! ........

الان جا داره با این ضد حالی که خوردی , ازت بپرسم :

راه منفیا ! انا اینه ! کم و کیفش تو گذشت زمان اوج خودشو واسه کوبوندت نشون میده ! منفی ! منفیه ! واسه نابود کردن و محروم کردن تو از حق مسلم ات کار میکنه ، تارف هم نداره ! آیا تو بازهم برای دل به خواه آدم های دور و برت مثه اونا رفتار میکنی از مثبتها صرف نظر میکنی و دامن منفی ها رو می چسبی؟

و اما مثبت ها!

اونایی که فکر میکنن مثبت ها بی تاثیرند واسه اینکه روح مثبت و پرانرژیشونو گرد و خاک منفیا گرفته ! تو فکر میکنی مثبت هستی در حالیکه اثری از جملات مثبتت تو زندگی ت نمی بینی تو فکر میکنی مومن هستی در حالیکه اجابت دعایت رو در آن واحد از خدای بزرگ دریافت نمی کنی تو در توهمی که از منفیا فاکتور گرفتی که این همه حسرت به دل داری !!!!!!؟

راه مثبت به لطف خدای بزرگ صد بار قدرتمندتر از راههای منفی فکرتوست! راهی است که وصل میشه به خالق هستی چگونه کم می بینیش ؟

چگونه ممکنه مثبت فکر کنی و آرامش نداشته باشی  !

و آرامش یعنی همه چیز !

می دونم عادت کردی تا نداری تا ازت گرفتن موهبتی رو یادش کنی و البته عادت توست حسرت خودن ! انگار دلت مخزنی واسه ی همه ی حسرت هاست !

انگار همیشه محتاج دلداری ها باید باشی !

دست بردار ! خط بکش بروی هرچی ضعیف بودن و ضعیف شمرده شدنه !

هر کار از دستت بر میاد انجام بده تا کسی ضعف تو رو نبینه ! تا کسی تصوری از ضعیف بودن تو نداشته باشه !

اینه دلیلی که میگم احساس منفیتو نشر نده منتشر نکن تو صفحه ی اینترنت !

از با خدا بودن هیچگاه ضرر نمیکنی ! اگر باهش هستی بهترش کن حق خداوندیشو بجای بیار ! او یکتاست و حق خدایی اش اینست که تو بهش شرک نورزی یعنی :

با تمام وجودت ایمان بیاری تنها یک قدرت برکل جهان حاکم است و آن هم خیر مطلق الهی ، خود خداست ! شر و بدی با تمام افعال و افکارش تنها زاییده فکر باطل انسان است .

آری !تفاوت انسان با ایمان و انسان کافر همین هست که حق خدا را بجای می آورد و تنها او را می خواند و تنها از او یاری میگیرد ! جز او خدایی ندارد و جز او برای پشیزی قدرت قایل نمی شود ! اوست قدرتمند عزیز .

اینجاست که تو مومنی و پاک در راه خدا ! اینجاست که دیگه به منفی ها حتی فکر نمیکنی چون قدرت را از آنها گرفتی و دادی دست صاحب روز جزا !


و گفت : قسم به عظمت و جلالم ، قطع میکنم امید آن کس را که به غیر من امید بست


اين اثر از:شهتاب شهتاب با مهر از حضورسبز شما سپاسگذار است.  
دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 2:41

خیلی قوی باش دوست من ! در همه ی صحنه های نافرم روزگار قلدر باش و قدرتمند ! تو صحنه های تاریک زندگی است که باید برق لبخندت صحنه ی زندگیت رو روشن کنه ! خندیدن ،با نشاط بودن ،سرحال بودن؛ تو روزگار آرام زندگی امری طبیعی و لذت بخشه اما ! تو شرایط سخت یک هنره ! و تو نیاز داری به ایمانت ! باید با ایمان باشی تا قوی بشی ! قلدرانه بایستی و نزاری شکستنی واست اتفاق بیافته ! از هر درجه ای از ایمان برخورداری ! تلاشتو بکن بالاتر ببریش ! برای خودت ! برای دنیایی که الان لاجرم درش هستی باید بهتر از این زندگی کنی !


 

تو این راه ( راه زندگی ) به هیچ کس توهین نکن اما نگذار کسی روح تو رو حتی واسه ی لحظه ای مکدر و مخدوش کنه ! باید تو این راه شدیدا ببخشی و کاملا رها کنی ! باید بایستی و قلدری کنی تا کسی تعیین نکنه تو ! کی باشی! تو چکار کنی !

 

وظیفه ی الهی تو اینکه خودت باشی و از تفاوتهای خودت با همه ی دنیا لذت ببری

بخوای باور کنی یا نکنی به ایمانت محتاجی ! و الا کم میاری ! میدون خالی می کنی و متحمل درد روزگار میشی !

 

هیچ انسان ثروتمندی الزاما موفق نیست وهیچ انسان موفقی الزاما ثروتمند نیست ! میخوام بیادت بیارم موفق زیستنت دست توست ! هرکی هستی هرجا هستی هر درجه از زندگی رو لمس میکنی ! نگاه کن ! ببین تنها نیستی ! درونت دنیای عظیمی است که به بیرون تراوش میکنه ! افکارت! احساسات همگی در بیرون تو به وضوح دیده و درک میشه ! موفقیتت ؛ نیز همین طور.

 

پس بخواه که یاد بگیری تا موفق زندگی کنی ! موفق زیستن ! راهی است که همه ازش سوال می کنن ! هرکی واردش میشه و میخواد درش بمونه ،می دونه ختمی در یادگیریش نداره ! می دونه این مسیر مسیر خودخواهی و تک روی نیست دست دو سه تا ورودی جدید رو میگیره و به حد خودش بالا میکشه !

 

اگه اهل خوب زیستن هستی مرد میدان باش ! امروز عهد ببند دستخوش آدم منفی ها ! تردیدها و شک ها نمیشی ! بارها گفتن کو گوش شنوا ! که تردیدها به ما خیانت می کنند ! شک و تردید برای تزلزل اند ! اینجاست که دوباره بیادت میارم ! دوستم ! خوبم به ایمانت محتاجی ! نیاز داری به هرچی اعتقاد داری تا حد یقین تو خودت قفلش کنی تا وقتی زیر پات خالی شد طناب زندگیت دور همین ایمان محکم شه و باز تو همین مسیر ادامه بدی و الا برگشتت !!! من نمی دونم شاید به اندازه ی سقوط یک کوهنورد از ارتفاعی عظیم ناممکن باشه و شاید شانس بیاری با اختلافی کم و تنها از دست دادن مدتی بهتر زیستن دوباره برگردی ! بردمت تو حال و هوای کوهستان ! خودم دارم زندگیم رو مثل مسیر کوهنوردها پر می بینم از فراز و نشیبها ! بی هیچ نشیبی فرازی معنا پیدا نمی کنه ! اگه از روی یک پل هوایی هم قرار باشه فقط بالا بری و پایین نیای ! هیچ وقت به هدفی که اونور پل داشتی نمی رسی ! درک میکنی چقدر سختی های راه به این نزول اجباری شبیه اند و چقدر اهمیت داره که باشن!؟ حالاکه نمیشه بی سختیها شادیها و خوشی ها رو لمس کرد زرنگ باش وهمچون کوهنوردان که سرازیری کوه رو با دقت و صبر زیاد طی میکنند تو هم سرازیری های زندگیت رو از هرنوعی که هست با چهره ای مصمم و درونی آرام پشت سر بزار !نزار نزار نزار هیچ اتفاقی درونت رو بهم بریزه و طوفانی کنه ! برای ثبات آرامش درونت ! ایمانت رو بالاتر ببر !

اين اثر از:شهتاب شهتاب با مهر از حضورسبز شما سپاسگذار است.