" آن قدر به تاریکی لعنت نفرستید یک شمع روشن کنید ! " جمله ای معروف از فرانسیس بیکن هستش که همیشه در ذهنم جرقه میزنه وقتی !
وقتی میخوام انتقاد کنم از کسی !
وقتی میخوام گله کنم از چرخ روزگار !
وقتی میخوام داد بزنم بگم بریدم دیگه نمی کشم دیگه نمی خوام !
آره این جمله یادم میاد و خط بطلان میکشه به تمام این اعتراضا ! طوریکه حس می کنم بیان این جملات مسخره است مسخره است وقتی قدرت به دست من است وقتی می تونم راحت بگذرم راحت بی خیال شم و کاری کنم از این حال در بیام آن وقت زبان به فوغان بگشایم و حال اطرافیانم رو منفی و تلخ کنم !

به این فکر میکنم که من هیچ حقی ندارم برای خراب کردن روحیه ی یکی دیگه ! ناراحت کردن فردی دیگه که تنها دوست من هست و این حقش نیست ! مادرم و خواهرم و هرچه نزدیکتر باشن ! بدتر ! کار من نیست !
به پیش که می رم ...
عزیزانم ! دوستانم ! حالشون از همه مهم تر میشه ! همه ی انسان ها پاره های تن خداوند هستند انتشار بدی حتی با جمله ای منفی و فقط برای بیان حال خودم ! نه کار من نیست چون یادم هست که حال دیگران رو گرفتن کار من نیست حق من هم نیست شاید یکی از مصادیق حق الناس این باشد که حال اطرافیان رو دریابیم اگه به دادشون نمی رسیم به روحشون موج منفی پرتاب نکنیم حتی درحال منفی خودمون سهیم شون نکنیم ! این خیلی مهمه ! اینجاست که احترام به دیگران ساطع میشه و خودمون رو دربر میگیره ! یاد میگیریم وقتی حالمون منفی است دست به گسترشش نزنیم !

بجای انتشار یک فاز منفی در صفحه اینترنت ؛ یک دستمال برای گردگیری خود رایانه شخصی مون موثرتر واقع میشه! بجای مشت زدن به دیوار ، شستن رختهای بیرونمون موثرترن ! آره کارهای شخصی و خونگی همیشه برای این نیستن که ما باید انجامشون بدیم! می تونیم واسه تغییر خیلی از شرایط ازشون استقبال کنیم، چون در اون لحظه انجام دادن اونها فقط به منزله ی کارهای عادی روزمره نیست ! می دونم شما هم با من موافقین و انرژی براومده از اونها رو متوجه شدید! اینجاست که جا داره با هم زمزمه کنیم آری بجای لعنت به تاریکی شمعی روشن می کنیم .


